با پرواز صبح رسیدیم اهواز. انتظار داشتیم هوا گرم باشد. ولی همین که از هواپیما پیاده شدیم نسیم خنکی به صورتمان زد. بلیزر شرکت نفت منتظر ما بود.راننده جوانی بومی بود .پر حرف و نه چندان خالی بند . رفتیم هتل. دوش گرفتیم و با همان بلیزر شرکت رفتیم لب چاه. مرتضی با پیمانکارهای جزء دعوا کرد. خراب پیش رفته بودند. یک ساعت بعد هم من با آنها. جلوی ما را نمی گرفتند می رفتیم کارگاه شرکت شل را هم به هم می ریختیم. ظهر شد هوا شرجی و گرم بود. هنوز شرکت هم باید می رفتیم و کلی صورت وضعیت امضا نشده بود. بعد از ظهر خسته و خیس عرق رسیدیم هتل. به راننده بومی گفتم دو ساعت بعد بیاید پی ما. دوش گرفتیم خوابیدیم ماشین آمد. پنجاه تومان گذاشتم کف دست راننده تا ما را ببرد جای خوب. رفتیم کاباره ریورساید. آبجوهای خارجی آوردند من و مرتضی و راننده زدیم. راننده زیاد حرف می زد پنجاه تومان دیگر گذاشتم کف دستش رفت پی کارش. رفتیم کنار کارون دو تا دختر اهوازی آنجا قدم می زدند. خندیدند، ما هم خندیدیم. این بار چهارتایی رفتیم ریورساید. سنگین زدیم. غروب شده بود و دو ساعت دیگر پرواز داشتیم. دخترها می گفتند نگران نباشیم. آنها در دفتر هواپیمایی کار می کنند. باور کردیم. چون خوشگل و شیک بودند. از ریورساید بیرون آمدیم. یک دستم دور یکی از آنها بود و دست دیگرم بالا. یک ماشین نگه داشت. صد تومان گذاشتم کف دست راننده رفتیم هتل. هواپیما پرید ما نرفتیم. آخر شب مست رفتیم فرودگاه. دخترها کار خودشان را کردند. بلیط گیر آمد.همانطور که می خندیدیم ما را هل دادند داخل یک هواپیمای ملخ دار.
ســـــــــــی و شـــــــش ســـــــــــــال بــــــــــــعـــــد
با پرواز پنج صبح رسیدیم اهواز. هوا که گرم نبود هیچ تازه نسیم خنکی هم می وزید که البته کمی بوی قیر سوخته و لجن می داد. راننده رسید . می گفت عرب است. اما چشمهایش زاغ بود و شلوار جین پوشیده بود. تند می رفت ،چرخ ماشین دائم به شانه خاکی جاده می افتاد. دو ساعت راه طی کردیم تا رسیدیم لب چاه. تاسیسات کنترل فشار نشتی داشت . پیمانکار جزءمی نالید تحریم هستیم و قطعات نایاب. بعد از ظهر داخل شرکت، مدیر بهره برداری به ما توپید که ما جوانیم بلد نیستیم و مقصریم. ما هم گفتیم هر کار می خواهی بکن ما هم پروژه را می بریم هوا. او هم دیگر تعارف نزد برویم هتل ما هم کیفمان را برداشتیم رفتیم. به راننده گفتیم ما را ببرد یک جای خوب. ما را برد بالاشهر اهواز محله ی کیانپارس. هنوز کافه ها و قهوه خانه ها بسته بودند. همه غروب باز می کردند. چهار ساعت تا پرواز مانده بود. نمی ارزید برویم هتل. رفتیم لب کارون. راننده گران می گفت.کلی چانه زدیم. ردش کردیم رفت.کارون بوی خوبی نمی داد. همکارم عقیده داشت فاضلاب برخی محله ها به کارون می ریزد. همکارم آدم فنی است. هوا دم داشت.ما هم به خودمان اسپری زیر بغل می زدیم.خبری از غبار عراقی نبود. غروب که شد رفتیم فلکه سوم کیانپارس. تازه فهمیدیم برای چه نیم قرن است که اینهمه در باب "دختر اهوازی" ترانه می خوانند. تصمیم گرفتیم از این به بعد که به اهواز می آییم به بازار نرفته و بیاییم انجا. چرخیدیم شام خوردیم و بعد از کلی چشم چرانی رفتیم فرودگاه. از هر بیست نفر دو نفر چینی بودند. دیگر مثل چهار پنج سال پیش فروتن به نظر نمی رسیدند. سوار هواپیما شدیم. خلبان روس بود. چاله های هوایی و ابرها و فرود بحرانی ده سال ما را پیر کرد. خلبان ما را یاد همان مسافرکش اهوازی انداخت.






