تبليغاتX
بـــــــادآبـــــــاد (ســـیم آخــر )

بـــــــادآبـــــــاد (ســـیم آخــر )

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

با پرواز صبح رسیدیم اهواز. انتظار داشتیم هوا گرم باشد. ولی همین که از هواپیما پیاده شدیم نسیم خنکی به صورتمان زد. بلیزر شرکت نفت منتظر ما بود.راننده جوانی بومی بود .پر حرف و نه چندان خالی بند . رفتیم هتل. دوش گرفتیم و با همان بلیزر شرکت رفتیم لب چاه. مرتضی با پیمانکارهای جزء دعوا کرد. خراب پیش رفته بودند. یک ساعت بعد هم من با آنها. جلوی ما را نمی گرفتند می رفتیم کارگاه شرکت شل را هم به هم می ریختیم. ظهر شد هوا شرجی و گرم بود. هنوز شرکت هم باید می رفتیم و کلی صورت وضعیت امضا نشده بود. بعد از ظهر خسته و خیس عرق رسیدیم هتل. به راننده بومی گفتم دو ساعت بعد بیاید پی ما. دوش گرفتیم خوابیدیم ماشین آمد. پنجاه تومان گذاشتم کف دست راننده تا ما را ببرد جای خوب. رفتیم کاباره ریورساید. آبجوهای خارجی آوردند من و مرتضی و راننده زدیم. راننده زیاد حرف می زد پنجاه تومان دیگر گذاشتم کف دستش رفت پی کارش. رفتیم کنار کارون دو تا دختر اهوازی آنجا قدم می زدند. خندیدند، ما هم خندیدیم. این بار چهارتایی رفتیم ریورساید. سنگین زدیم. غروب شده بود و دو ساعت دیگر پرواز داشتیم. دخترها می گفتند نگران نباشیم. آنها در دفتر هواپیمایی کار می کنند. باور کردیم. چون خوشگل و شیک بودند. از ریورساید بیرون آمدیم. یک دستم دور یکی از آنها بود و دست دیگرم بالا. یک ماشین نگه داشت. صد تومان گذاشتم کف دست راننده رفتیم هتل. هواپیما پرید ما نرفتیم. آخر شب مست رفتیم فرودگاه. دخترها کار خودشان را کردند. بلیط گیر آمد.همانطور که می خندیدیم ما را هل دادند داخل یک هواپیمای ملخ دار.

 

ســـــــــــی و شـــــــش ســـــــــــــال بــــــــــــعـــــد

 

با پرواز پنج صبح رسیدیم اهواز. هوا که گرم نبود هیچ تازه نسیم خنکی هم می وزید که البته کمی بوی قیر سوخته و لجن می داد. راننده رسید . می گفت عرب است. اما چشمهایش زاغ بود و شلوار جین پوشیده بود. تند می رفت ،چرخ ماشین دائم به شانه خاکی جاده می افتاد. دو ساعت راه طی کردیم تا رسیدیم لب چاه. تاسیسات کنترل فشار نشتی داشت . پیمانکار جزءمی نالید تحریم هستیم و قطعات نایاب. بعد از ظهر داخل شرکت، مدیر بهره برداری به ما توپید که ما جوانیم بلد نیستیم و مقصریم. ما هم گفتیم هر کار می خواهی بکن ما هم پروژه را می بریم هوا. او هم دیگر تعارف نزد برویم هتل ما هم کیفمان را برداشتیم رفتیم. به راننده گفتیم ما را ببرد یک جای خوب. ما را برد بالاشهر اهواز محله ی کیانپارس. هنوز کافه ها و قهوه خانه ها بسته بودند. همه غروب باز می کردند. چهار ساعت تا پرواز مانده بود. نمی ارزید برویم هتل. رفتیم لب کارون. راننده گران می گفت.کلی چانه زدیم. ردش کردیم رفت.کارون بوی خوبی نمی داد. همکارم عقیده داشت فاضلاب برخی محله ها به کارون می ریزد. همکارم آدم فنی است. هوا دم داشت.ما هم به خودمان اسپری زیر بغل می زدیم.خبری از غبار عراقی نبود. غروب که شد رفتیم فلکه سوم کیانپارس. تازه فهمیدیم برای چه نیم قرن است که اینهمه در باب "دختر اهوازی" ترانه می خوانند. تصمیم گرفتیم از این به بعد که به اهواز می آییم به بازار نرفته و بیاییم انجا. چرخیدیم شام خوردیم و بعد از کلی چشم چرانی رفتیم فرودگاه. از هر بیست نفر دو نفر چینی بودند. دیگر مثل چهار پنج سال پیش فروتن به نظر نمی رسیدند. سوار هواپیما شدیم. خلبان روس بود. چاله های هوایی و ابرها و فرود بحرانی ده سال ما را پیر کرد. خلبان ما را یاد همان مسافرکش اهوازی انداخت.

+  به روز  شنبه 9 اردیبهشت1391 هنگام  2:40  نوشته شد   | 

به یاد دارم که وقتی کودک بوم یک شب خواب دیدم یک جادوگر به خانه ما آمد. از آن جادوگر ها که روی جارو می نشینند و موهای وز کم پشت دارند و وقتی می خندند شانه های قوز دارشان بالا پایین می رود و صدایشان پیر و جیغ مانند است. جادو و جمبل کرد و همه ی خانواده ما را شبیه جزامی ها کرد. بابا خانه نبود. برادر بزرگ هم نیز. آنقدر جزامی شده بودیم که من نمی توانستم حرف بزنم و بروم کمک بیاورم. زشت و لنگ و گنگ شده بودیم. از همه بدتر مامان بود که شبیه توده ای گِل بد ترکیب شده بود. می دانید که وقتی آدم بچه هست پدر قوی ترین مرد است و مادر زیباترین زن. آسمان رنگ اکسید مس کثیف داشت. یعنی آبی مایل به سبز لجنی. چند ساعتی گذشت که برادر بزرگ خانواده از راه رسید. این را هم حتما می دانید که آدم در کودکی اگر برادری جوان داشته باشد وی را رمبوی زمانه می داند. رمبوی زمانه در ایوان ورودی خانه، پس ِگردن جادوگر را گرفته بود و وی را مجبور کرد همه را مثل روز اول درآورد. همه مثل اول شدیم. اما مامان... جادوگر هول شده بود. قاطی کرده بود. پشت هم چوبش را به سوی مامان تکان می داد و از چوبش ستاره ریز می ریخت اما مامان درست نمی شد. یا کوچک می شد و کودکی خنگ هم سن من یا پیر و زشت و هاف هافو می شد. دنیا بر سرم خراب شده بود. صبح که بیدار شدم بالش خیس خیس بود و چشمهایم شوره زده بود

+  به روز  پنجشنبه 24 فروردین1391 هنگام  16:5  نوشته شد   | 

برگردان از ژاپنی : نتیجه خشم شرم است.
The result of anger is shame.


ادامه نوشته
+  به روز  دوشنبه 21 شهریور1390 هنگام  0:0  نوشته شد   | 

Don't trust women

ترجمه از ژاپنی : به زنان اعتماد مکن!


ادامه نوشته
+  به روز  جمعه 18 شهریور1390 هنگام  17:10  نوشته شد   | 

دار و دسته جفرسون ها و نوچه ها و جایزه بگیرهای متوسط بی استعداد همه دور خانه ی دو طبقه چوبی خانم ایزابل تریسیانا جمع شده بودند. می خواستند آنجا را آتش بزنند اما جفرسون بزرگ تر اجازه نداده بود. نمی خواست دوسه تا سفید پوست کنار یک سرخ پوست جزغاله بشوند. یکی از سرخ پوست های قبیله کوه بالای رودخانه ی طلا آمده بود شهر که تنهایی چرم بوفالو بفروشد. دو سه جایزه بگیر عادی بی استعداد سربه سرش گذاشتند و بی خود و از روی پخمگی به ساق پایش تیر زدند. قضیه از آن قرار بود که به سرخپوست می خندیدند و جلوی پایش تیر خالی می کردند اما سرخپوست جوان به روی خودش نمی آورده که ترسیده. دست آخر یکی از آن نوچه ها از سر ناشی گری اتفاقی گلوله ای به ساق پای راست سرخپوست می زند و سرخپوست هنوز روی زمین نیفتاده تبر خود را به زانوی مردک ناشی پرت می کند. دوتا جایزه بگیر دیگر از ترس انتقام سرخپوست ها رفیقشان را برمی دارند و می برند به بار پاتوق جفرسون ها. خانم تریسیانا هم که صحنه را از پشت پرده می دیده جوان سرخپوست را به خانه خودش می کشد. غروب نشده خانه را دارودسته جفرسون ها و نوچه های متوسطش دوره می کنند و شیشه ها را هر پنج دقیقه به گلوله می بندند.

کلانتر که رفته بوده یک مجرم فراری را سوار قطار کند خسته و مست به شهر برمی گردد. معاون را برای احتیاط همراه مجرم فرستاده بود تا کَت بسته به دست قاضی ایالتی برسد. صدای تیر را که شنید دوتا چرخ چکمه هایش را در شکم اسب کوباند و رسید سر معرکه. با هر گلوله ای که پنجره ها را می شکاند صدای جیغ خانم تریسیانا و دو تا دختر ترشیده اش از داخل خانه به گوش می رسید. کلانتر بطری را که در دست داشت بالای سر هفت تیر کش ها پرتاب کرد و در شلیک دوم  آن را شکست. بی معطلی با اسب از پله ها بالا رفت و با اسب در را شکست و با اسب رفت داخل. جفرسون دوم که از همه وحشی تر بود نعره زد:"کلانتر یا اون وحشی بوگندو رو تحویل می دی یا باهاش تو همون خونه می سوزی." حرفهای جفرسون دوم تمام نشده بود که مشعل دستش را کلانتر با شلیک دوم زد. حالا کلانتر داد کشید که :"احمقای پخمه یه نیگاه به بالای کوه بندازید...سایه شون رو نمی بینید؟ اونا منتظرن هوا تاریک شه شبیخون بزنن".

کلانتر مست و عصبانی زد زیر وسایل روی میز ناهارخوری سالن همکف و سرخپوست خونین را از زمین بلند کرد و انداخت روی میز. پاچه شلوار سرخپوست را پاره کرد و رفت سراغ خورجین اسب. یک یطری ویسکی 60 درصد بیرون آورد و چوب پنبه را با دندان کند و نصفش را را خالی کرد روی پای سرخپوست. سرخپوست جیغ زد. سه چهار تیر باقی شیشه ها را هم شکست. دخترها هم جیغ کشیدند. کلانتر داد زد :"خفه شید...همتون خفه شید" و همه ساکت شدند. کمی ویسکی روی چاقوی خودش ریخت و کبریت گرفت زیر چاقو. باقی ویسکی را هم تا نصفه سر کشید. نوک چاقو را در زخم فرو کرد. سرخپوست جیغ کشید. پنج تیر به دیوارها شلیک شد. دخترها جیغ کشیدند. کلانتر کار را رها کرد و رفت کنار پنجره و سه چهار تا تیر، سوری شلیک کرد. برگشت سر زخم. صورت سرخپوست خیس عرق شده بود و گونه های برجسته اش زیر نور چراغ سقفی کم سو برق میزدند. رحم نکرد و چاقو را فرو کرد در زخم. سرخپوست این بار بلندتر نعره زد. در و دیوار خانه به گلوله بسته شد. دختر ها و مادرشان سه تایی به هم چسبیده بودند و یک گوشه کز کرده بودند و جیغ می کشیدند و گریه می کردند. کلانتر گلوله را بیرون آورد و آن را انداخت به گوشه ای. چاقو را دوباره داغ کرد و به زخم چسباند. سرخپوست نعره زد و از حال رفت. هنوز خانه تیر باران می شد و مادر و دخترها عز و جز می کردند. کلانتر باقی بطری را یک نفس سر کشید و رفت سراغ اسب که شیهه می کشید. تفنگ دولـــول گاو کش را از غلاف چرمی کنار زین بیرون کشید و رفت پای پنجره. تیری کلاهش را پرتاب کرد. کلانتر سرش را دزدید. رنگ چهره اش قرمز شده بود و گوشه سبیلش می پرید. با شتاب رفت طبقه بالا. از پنجره بالا سه تا گلوله وسط سینه ی سه هفت تیر کش پخمه خالی کرد. یک گلوله هم زد به کتف جفرسون دوم که دستش تقریبا از جا کنده شد. سرش را دزید و نشست پایین پنجره. دوتا هفت تیرش را بیرون کشید و رفت پای پنجره کناری. پنج شش کلاه پراند که دو تا کلاه نپرید و به جای آنها گلوله توی سر جایزه بگیرهای بی استعداد فرو رفت. جفرسون سوم هم با شلیک آخر کلانتر مقطوع النسل شد.

دود خیابان روبروی خانه را پر کرده بود اما صدای شلیک نمی آمد. فقط صدای گریه دخترهای ترشیده خانم تریسیا از داخل خانه به گوش می رسید. کمی بعد صدای هلهله ی سرخپوست ها و کوبیده شدن سم اسبهای بی زین آنها از دوردست آمد. دار و دسته جفرسون ها لاشه و زخمی هایشان را جمع کردند و خزیدند به سمت بار. کلانتر تیر خورده بود.ر

+  به روز  چهارشنبه 26 مرداد1390 هنگام  14:13  نوشته شد   | 

چندیست تنش ها و مجادلاتی در بدنه نظام بر سر  ادغام وزارت خانه ها پیش آمده که عده ای را نگران و چندی را شنگول ساخته است. وزارت راه به وزارت مسکن و شهرسازی پیوند داده شده و "وزارت راه و شهرسازی" پدید آمده. مشکل مسکن نیز حل شده است. اکنون نظر به اینکه به تازگی ریاست جمهور در راستای سیاست کوچک کردن دولت، با وجود انتقاد و تنش های فراوان این اختلاط را ادامه می دهد، پیشنهاد می شود این روند با سیاستی که در این یادداشت گفته خواهد شد، ادامه یابد.

چند سال پیش بود که نخستین گام برداشته شد  و وزارت جهاد سازندگی و وزارت کشاورزی طی فرآیندی که همه از آن راضی بودند به وزارت "جهاد کشاورزی" تبدیل شدند. همه دست زدند و صلوات فرستادند. سپس کار و رفاه و تعاون با هم عجین شدند و همه برای "وزارت کار، تعاون و رفاه اجتماعی" آرزوی موفقیت کردند.  با توجه به سر و کار داشتن این وزارتخانه با امور اقتصادی و دارایی  و در راستای رسیدگی به وضع مالیه کشور و مردم داخلش ، صلاح بر این است که یک نهاد مشترک به صورت کلی نسخه جیب ملی را بپیچد . نامش هم به کوتاهی بیاوریم تا در مصرف جوهر صرفه جویی شود: "وزارت اقتصاد کلان". از دیگر سوی پیشنهاد می شود به فرخندگی حضور در سال جهاد اقتصادی وزارت اقتصاد همگانی در لوای جهاد کشاورزی ،دچار جهاد اقتصادی شده و " وزارت جهاد اقتصادی و کشاورزی" به کار خود ادامه دهد.

ناگفته پیداست که وضع منابع ملی و بهره برداری از آنها را باید به عهده یک نهاد گذاشت تا نخست از پرداخت حقوق اضافه به کارمندان مضاف جلوگیری شده ،سپس تمرکز روی امور تولید به مصرف ثروت ملی بیشتر شود. بنابراین در اینجا نیز وزارت صنعت، معدن و تجارت و وزارت نیرو را با هم مخلوط کنیم و برای خلط یکسان وزارات و روانی امور و چرب سازی چرخ خدمت به مردم، نفت را هم به این توده ی مهم می افزاییم. این شربت فرخنده را به اختصار "وزارت استفاده و برداشت منابع ملی" ذکر می کنیم. از آنجا که این برداشت به اقتصاد کشور ربط دارد و همه ی امور اقتصادی باید از زیر یک تیغ نظارتی بگذرند و کشاورزی هم شامل داشت و برداشت می شود ، پس اگر این امور را هم به وزارت جهاد کشاورزی و اقتصاد واگذار کنیم بهتر است. از وزارت جدید با عنوان "وزارت داشت و برداشت و جهاد اقتصادی"  یاد کنیم بهتر است. فراموش نشود در سالهای نخست انقلاب بود که عمران و آبادانی کشور بر عهده جهاد سازندگی بود. از سویی دیگر ساخت و نگهداری راه و شهر هم نیاز به اقتصاد و بینش کلان دارد. به ناچار لزوم ایجاد "وزارت ساخت داشت، برداشت و جهاد اقتصادی" احساس می شود.

رسیدگی به امور جوانان و همه اقشار جامعه چه کودک چه پیر، امریست مهم و انکار ناشدنی. بحث تعلیم و تربیت که به مغز انسان مربوط است و چون عقل سالم در بدن سالم است، باید نهادی واحد، خالصانه و سریع به وضع آموزش و ورزش و بهداشت و درمان کودکان و جوانان(چه دانشجو چه غیردانشجو) و میان سالان و پیران رسیدگی کند و اقشار مختلف را ارشاد و تربیت کرده و دست به نو آوری های علمی بزند. با ترکیب وزارتخانه های موازی کار به "وزارت ارشاد و نگهداری بهداشت و نشاط و دانایی عالیه اسلامی" می رسیم.

این روزها مردم از کاغذ بازی و ارجاع از این اداره به آن سازمان و اینها دل خوشی ندارند. از سویی دیگر خود نظام باید در همه امور مراقب جنگ نرم و نفوذ دشمن و درز اطلاعات در روابط با خارجه و هنگام انتخابات از طریق اینترنت و مخابرات باشند .این مراقبت نیاز به پشتوانه قضایی مناسب و نیروهایی مسلح دارد که از این یکسان سازی نرم وزارتی سخت به نام "وزارت دفاع و حفظ اطلاعات و ارتباطات خارجه و دادگستری کشور"می رسیم.

جنگ نرم و خطر درز خارجی اطلاعات در همه امور احساس می شود. چنانکه نباید از نفوذ فرهنگ بیگانه در امور پرورشی و ورزشی علمی کشور غافل شد. نظارت عالی بر این امور به ناچار بر دوش وزارت خدوم دفاع و حفظ اطلاعات و ... می افتد. با توجه به مسائلی که در حیطه ی این وزارتخانه جدید قرار می گیرند  "وزارت دفاع و حفظ اطلاعات و ارتباطات خارجه و دادگستری و ارشاد و دانایی و سلامت کشور" می تواند آگاهی خاصی نسبت به وضع کلی جامعه داشته باشد.

 بدیهی ست که جهاد باید در همه امور باشد.از آنجا که مبادا دشمن در امر تولید و برداشت و اقتصاد و رفاه عمومی نفوذ نرم کند، لزوم نظارت وزارت دفاع و حفظ اطلاعات و ...بر امور گفته شده در سازمانی واحد حس می شود.

اکنون با رسیدن به یک وزارتخانه واحد جهت رسیدگی و نظارت بر همه امور ملی، و اجرای طرح کوچک سازی دولت و ترک تشریفات، و با توجه به داشتن بصیرتی خاص جهت دفاع نرم، دولت به "وزارت بصیرت" تغییر نام داده و رئیس جمهور به عنوان سرپرست وزارت بصیرت منصوب شود
+  به روز  چهارشنبه 26 مرداد1390 هنگام  14:7  نوشته شد   | 

فضا خارجی - شب - کوچه قدیمی و باریک

  مهندس : بازیگر؛ پرویز فنی زاده - دوبلور؛خسرو خسرو شاهی (صدای آلن دلون)ر

سید شاپور : بازیگر؛بهمن مفید - دوبلور؛منوچهر اسماعیلی (صدای شعبان استخوانی،حمزه و...)ر

سید شاپور باز مست کرده بود و کوچه را بسته بود. عربده کشان قمه ی لختش را در هوا می چرخاند. فقط از این قضیه به هم ریخته بود که وقتی داشته مست از قهوه خانه بر می گشته، یک پیرزن رهگذر زیر لب گفته : " استغفراله". سید شاپور عربده می کشید : "نا موسلمونا ... من طیبم نه لُختی ِ گود عربا...". حتی نوچه ها هم جربزه آرام کردن او را نداشتند.همان موقع مهندس سر به زیر ،با گامهایی بلند وارد کوچه می شود.یک دست کیف و در دست دیگر پاکتی در بسته دارد. پاکت را در بغل می گیرد و عینک کائوچویی دسته پهنش را روی بینی جابجا می کند. انگار نه انگار کسی گذر را قُرُق کرده. با سایه اش از بیخ دیوار خشتی می گذشت که شاپور  سر راه مهندس، قمه را به دیوار کوبید. مهندس جا خورد. شاپور گفت : "لات شدی مهنّس. محل نمی دی می ری". مهندس اهمیتی نداد و راهش را کج کرد. شاپور دست برد پس یقه ی کت مهندس را گرفت و او را چسباند بیخ دیوار. "وقتی طیب داره حرف می زنه کسی جوم نیمخوره...ملتفتی؟"مهندس گفت:" حرفتو بزن. چی میخوای؟"شاپور فریاد زد:"واس چی هر کی ما رو می بینه زیر زیری فوش میده؟ هاه؟"مهندس جواب داد:" من فحش ندادم... در ضمن یقمو ول کن آشغال دُگم .وگرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی گنده بَک."شاپور بیخ خرخره مهندس را گرفت و با پوزخند گفت:"اگه ولت کنم که بو می دی نسناس".و زد زیر خنده. همان موقع مهندس لگدی به زیر شکم سیدشاپور زد و خودش را آزاد کرد. شاپور قمه را کشید.گونه مهندس را خط انداخت و با کف گرگی زد به سینه اش. مهندس افتاد کف کوچه. شیشه عینکش ترک برداشت. سینه خیز رفت طرف پاکت. آن را برداشت و شتابزده پاره کرد. شاپور رسید بالای سرش. قمه را کف دست چرخاند. دسته چاقو بالا بود و تیغه به سمت مهندس. شاپور نعره کشید :" جوجه خوروسا رو باس توکشونو چید به پاچه طیب توک نزنن". همان لحظه صدای شلیک تیر محله را از خواب پراند. چشمهای سید شاپور از تعجب گرد شده بود. دستش را روی جناق گذاشته بود. از بین انگشتها خون قُل می زد. آمد چیزی بگوید خون از دهانش بیرون ریخت.مهندس با صورتی خون آلود و نفس زنان از زمین بلند شد. دوید به سوی تاریکی انتهای کوچه. شاپور به دیوار خونی چسبیده بود و خون بالا می آورد. پیرزنی از کوچه رد شد و آرام گفت : "استغفرالّا".

+  به روز  چهارشنبه 26 مرداد1390 هنگام  14:4  نوشته شد   | 

همه تو بار بودند .دو سه هفته ای می شد اتفاق خاصی نیافتاده بود و کلانتر با خیال راحت مست کرده بود.جایزه بگیرهای بیکار نشسته بودند بازی می کردند. کسی دنبال شر نمی گشت.در باز شد و سرخپوست ها آمدند داخل سالن.آمده بودند شهر برای خرید میخ و توتون و مشروب. صدای حرف وخنده و کم شد. زنهای معروفه با لبخند نگاهشان می کردند. سرخپوست جوانتر به چشمک یکی از زنهای معروفه نیشش باز شد . یک جایزه بگیر از صندلی بلند شد. سرخپوستها دست بردند به چاقو و تبر. کلانتر حواسش نبود. معاون هم رفته بود کنار معروفه ها.جایزه بگیر اسلحه کشید . سرخپوست جوان آماده پرتاب چاقو بود. کلانتر تازه متوجه شد و تا آمد بلند شود چرخ کفششش گیر کرد به صندلی و تا صندلی افتاد جایزه بگیر به پسرک شلیک کرد. یکی از سرخپوستها تبرش را پرتاب کرد خورد وسط سینه جایزه بگیر. ده پانزده تا تیر شلیک شد. سرخپوستها پریدند پشت بار. کلانتر دو سه تا دست را با تیر زد. می خواست تفنگ ها را بیاندازد که تیرها خطا رفتند. دود سالن را پر کرده بود. فقط صدای گریه معروفه ها می آمد. کلانتر شروع کرد به فحش دادن. سرخپوستها دو تا مرده شان را گذاشتند رو دوش و رفتند.

+  به روز  چهارشنبه 26 مرداد1390 هنگام  14:1  نوشته شد   | 

صبحهای سرد باهار
صبح های سرد سفر
قندها افتاده
نیش ها پس رفته
صبح هایی که با پدر
با برادر با عمو
با دایی ،پسرخاله اصلا هر کس، رفیق ، فامیل، در، همسایه ،هر آدم باحال.

همیشه صبح های مسافرت خنک بود. هر فصلی بود. خنک بود. سرد نه، خنک. یک چیزی آدم را گرم نگه می داشت. امید بود، ذوق ذوق و لرز با هم قاطی می شدند و نیش آدم باز می شد. حتی اگر قندمان پایین بود. حتی کنار تونل کندوان. حتی بین نائین و کاشان. دعواهای 20 ثانیه ای. کدورت های 5 دقیقه ای.
سفر همیشه خوب است گاهی زیادی جدی می شود و خوب ... ملت 3 نفری می روند مسافرت 2 نفری ناقص بر می گردند.
تازگی ها وقتی می خندم اشک تو چشمم جمع می شود. شاید از ذوق زیاد باشد. ولی دلم زود می گیرد. درست مثل انگشتی که بریده و اگر زیاد تکانش بدهی زخمش سرباز می کند. در کل آدم باید صبح زود برود سفر

این دوبیتی هم برای شب عید است. شب سال تحویل:
به خاکت سبزه ای سر می گشاید           شده امسال هم تحویل شاید
کجایی خان عمو عیدی ما کو               که با عیدی تو نوروز آید

+  به روز  سه شنبه 6 اردیبهشت1390 هنگام  13:49  نوشته شد   | 

شب عید است و در فکر بهاریم       قبیله بی رئیس و ما خماریم
تبار سبز ما در انقراض است           بخواب ای خان عمو ما بی بخاریم


تهران 89/12/12 (چمدان قدیمی در برف)


(دی ماه 89):
بیابونها سفیدن خان عمو جون                بیا عکسی بگیریم از بیابون
تو بیداری میون دشت خفته                   بگیرم عکس مردی خوب و خندون

We were happy three child
in a desert full of laugh
Suddenly Death arrived
Now we are two old damaged sad child
and Death does his job
until I,m alive
and then after that.
that was the last time
I knew
the last visit
When I was leaving you
When you slept next to the road
We were happy three child
who want to joke and lough
Suddenly grief arrived

+  به روز  پنجشنبه 12 اسفند1389 هنگام  10:24  نوشته شد   |