ده سال...بعد از ده سال دوباره آنجا ميان طاقهاي آجري دود زده ،ستونهاي زخمي،چوبها و حلبي هايي که همه شان از من پيرتر بودند و شايد از پدرم هم کهنسال تر،ايستاده بودم .هفتمِ بابا عزت بود که دوباره عموها وعمه ها با لباسهاي سياه در آن خانه ييلاقي نيمه خراب که داشت از خستگي مي ريخت جمع شده بودند.صداي سُرفه هايش را مي شد از پيچيدن باد در زير زمين شنيد.
هر کس به گوشه اي رفته بود ودر وديوار را نگاه مي کردو خاطراتش را از ذهن مي گذراند. من هم در زير زمين پي کودکي ام مي گشتم.هنوز هم جرات نداشتم به سمت اتاق گوشه زير زمين که درش هميشه نيمه باز بود و باد آن را به ناله مي انداخت بروم.نسل به نسل بين بچه ها گشته بود دو تا جن که با هم زن و شوهرند در آن اتاق زندکي مي کنند .اسمشان هم جعفر و جميله است . پدرم مي گفت اين را اولين بار خدا بيا مرز عبدُالعلي نوکر بابا عزت گفته و در حقيقت از خودش ساخته بوده است.آخر بنده خدا ترياکي بوده و براي آنکه بچه ها در آن اتاق مزاحم دود و دمش نشوند اين قصه را سر هم کرده بود. ما که نديده بوديمش ولي مي گفتند خيلي مهربان بوده است،البته تا وقتي که روي دُمش پايي نبود.
هنوز هم نوشته ذغالي روي در آن اتاق را بعد از چهل پنجاه سال مي شد خواند و ترسيد.عبدالعلي با خط اکابرش نوشته بود :«خانه جعفر و جميله .ورود تخم سگ آدميزاد قدغن است.»
در همان فکر وخيالات بودم که ...
ادامه نوشته
