به مجنون گفت روزي عيب جويي كه اين ليلي ندارد نيك رويي
چرا دل بسته اي اين دخترك را چنين زرّافه قدِّ بي نمك را
كه ليلي گر چه در چشم تو ناز است ولي از ديد من مانند غاز است
بود چشمش چو چشم گاو شيري كه شهلا گشته است از روي سيري
دو بازويش مثال دسته جاروست بلند و نازك است و شاخ آلوست
بگويد پاي او با پاي ديگر برو گمشو ز پيشم اي سُمِ خر
دو ابرويش چنان تيزند و پر خم كه گویي نيست اين ابروي آدم
دماغش مثل طوطي پر ز باد است دهانش مثل يك ميمون گشاد است
مگر عقلت كم است آقاي مجنون كه گشتي عاشق يك ماده ميمون!
خلاصه بينمان باشد كه حالا بجنبد تا گوش ليلي تازگيها
ز حرف عيب چو مجنون بر آشفت به گوش عيب جو سيلي زد و گفت
چه مي گويي الا اي مرد دريوز تورا پائين كشم دردم دك و پوز
تواي بي عفت و بي شرم وناموس تواي كفتار شيطان چشم،جاسوس
مگر تو خواهر و مادر نداري كه چشمت را به عشقم مي گذاري
تواي حلقت شود انبار پشگل چه مي گويي كه گيرم بر لبت گِل
تو پا مي ديدي و من نيز پايش ولي من كفش او تو پاچه هايش
تو دامن ديدي و من نيز دامن تو چيزي ديده اي كاي و اي بر من
تو رويش ديدی و من نيز رويش ولی من چهره اش تو زير و رويش
نباشم مرد اگر خونت نبينم به روي سينه ی چاكت نشينم
چو مجنون یک نفس غريّد بسیار به ناگه شد دچار سکته انگار
جهان دور سرش چرخيد و سُر خورد به خاك افتاد و نا گه بي صدا مُرد
+ به روز یکشنبه 8 آذر1383 هنگام 19:29  نوشته شد
|
