تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

هنوز چهار قرني به ميلاد حضرت مسيح دو رگه در طويله مانده بود که اپيکورِ ريش سفيد ،برگ زيتوني را بين انگشتان مي چرخاند و به گله‌ي فهيمه‌ي قلم به دستِ اندر پي خود تقريباً چنين گفت:«هي بچه ها ميدونين...حالا که هيچي دست ما نيست ما هيچکاره ايم.پس بي خيالش...کِيف کنيد،جوري لذت ببريد که خسته نشيد. مبادا با لذت خودتون کسي رو لِه کنيد...»
برگي از شاخه اي مي افتد.مکتب اپيکوري متولد مي شود.

*‌ * *
دو هزار و پنج سال از ميلاد مسيح گذشته است.خيابان وليعصر تهران ميان زنجير اتوموبيلها و چنارگان پير،غرق در بوق است.سمندي [اتوموبيل سمندي] پيش پاي دختري ايستاده کنار خيابان مي ايستد و ديد ديد ...(صداي بوق)
چند گام آن سو تر دو مرد جوان در پياده رو گفتگو کنان به تندي راه مي روند .نزديک تر که مي شوند چنين به گوش مي رسد:«داداش من اينا همه از قبل برنامه ريزي شده.من و تو که کاره‌اي نيستيم.همش يه بازيه که ما توش برگ چغندريم...
ـ ول کن بابا !تو هم تو چه فکرايي هستي ها. اَ...پسر دخترَ رو...»ديد ديد (صداي بوق)
برگي از چناري پشت پاي آن دو مي افتد؛اپيکوري در تهران يکه تازي مي‌کند.

* * *
.شايد اين مکتب اپيکوري نماي سر خورده‌ي بي ايدئوليستِ پر بوق که زاده‌ي نسل بي در و پيکر آريايي است را بتوان «بوقيسم » نام نهاد.نظر شما چيست؟

+  به روز  دوشنبه 27 تیر1384 هنگام  14:20  نوشته شد   |