چند روزی بود که فیلسوف گمنام غذای پر و درستی نخورده بود و به سختی گام برمی داشت.گیوه هایش گل آلود و جامه اش پر سوراخ بود.زن فرسوده و فرزندان جوانش نیز ازاو ناامید شده و به حال خود رهایش کرده بودند.نه خانواده گرمی و نه دوست نزدیکی داشت.و نه مریدی و نه کنیزکانی که همه ی آنمردان که به وی اعتماد می کردند داشتند.گر چه بیش از همه می دانست.اما هیچگاه دلش نمی آمد که آن را بروز دهد.وانگهی اکنون دیگر تاب و توانی نداشت که بخواهد هنوز براین راستی ایستادگی کند.
سر انجام به بازار رسید.به بالای سکویی رفت و با صدایی بلند گفت:"من فرستاده ی خدا،شما را به ایمان به او و روز جزا،فرا می خوانم."
* * *
روی تخت دراز کشیده بود و برخورد قطره های باران به شیشه پنجره ی اتاق گرمش را نگاه می کرد.همه خواب بودند و چراغها خاموش.خودش را به چپ چرخاند تا شاید خوابش ببرد.تخت لرزید.شیشه ها نیز.زلزله!ناخودآگاه از جا پرید و تلو خوران در بالکن را باز کرد و بیرون پرید.خانه می لرزید.باید از بالکن می پرید روی باغچه.سقف اتاقهای دیگر ریخت.سقف روی سر اعضای خانواده خراب شد.هوا سرد بود و خانه ها در حال ریزش.خانه هنوز می لرزید.اگر می پرید زنده می ماند اما سرما شدید بود.تنها چیزی که آن دم به ذهن وحشت زده اش رسید این بود که زندگی در ازای گرسنگی و تنهایی و سرما نمی ارزد.پس ناگهان با سر به اتاق نیمه خراب لرزانش شیرجه زد.
روی پره بینی ام یک جوش بزرگ قرمز آبدار سر در آورده بود و تا به آن دست می زدم درد می گرفت.ریشهای تازه روئیده روی صورت زردم بلند شده بود و وقت نبود از شرّ آنها خلاص شوم.وگرنه مغازه ها می بستند.شلوارجین رنگ و رو رفته و زانو انداخته ام را پوشیدم و همان پیراهن کرم رنگ سه دکمه همیشگی را به تن کردم.با خود قرار گذاشته بودم کابشن سیاه و قرمز رنگی که مادربزرگ سوغاتی آورده بود را بپوشم.یک ماهی بود که با خودم چنین قراری گذاشته بودم اما هیچ وقت میلی برای این کار نداشتم. کابشن نو را پوشیدم،قشنگ بود اما زیادی تو چشم می زد.از بین هزار نفر هم می زد تو چشم.پس از پنج دقیقه مناظره روبروی آئینه آن را در آوردم و به چالاکی آن سورمه ای را پوشیدم و دستی در موهای کوتاه و چربم کردم و از خانه زدم بیرون.
میدان انقلاب شلوغ و خاکستری بود.صدای فریادهای مشتری قاپان و مسافرکشها در هم می لولید.روغن داخل ماهیتابه آهنی ساندویچیها همرنگ روغنهای ریخته از اتوبوسها در ایستگاه بود.دستفروشان با صداهای تیز کالاهای قلّابی خود را تبلیغ می کردند و ...
ادامه نوشته
زن و مرد جوانی کنار هم در ردیف نخست ایستاده بودند و با ابروهای در هم کشیده پچ پچ می کردند.یک زن تنها هم با شال و جامه ای چروک و رنگ و رو رفته،همرنگ چهره اش در ردیف کنار آنها سر پا بود.گروهی از مردم نیز پشت سر آنها با یکدیگر نجوا می کردند.ناگهان قاضی وارد شد.همهمه حاضران خوابید.قاضی عبایش را در آورد و با صدایی بم که از غبغب چین خورده و غرق در سفیدی ریشش در می آمد،گفت:
ـ بفرمایید.
همه نشستند.سرفه ای کرد و ادامه داد:
ـ در جلسه اوّل آخر متوجه نشدیم که مادر اصلی کیست؟هر دو طرف ادعاهایی دارند...آی سرباز،آن نوزاد را بیاور ببینیم چه می شود!
سرباز لاغری با چند تکه پارچه سفید در هم پیچیده به دست،که نوزاد هم در میان آنها دست و پا می زد وارد شد و توده سفید را روی میز قاضی گذاشت.نق نق بچه آغاز شد.زن جوان و زن ژنده پوش خواستند به بچه نزدیک شوند که قاضی به تندی دستش را بالا آورد و زنها را از این کار باز داشت.مادرها نشستند.قاضی پس گردنش را خواراند و گفت:
ـ حالا که به درستی معلوم نیست مادر بچه کیست ما این بچه را دو نیم می کنیم تا عدالت به درستی اجرا شود و به هر کس نیمی از کودک برسد.
و شمشیری بلند و پهن و درخشان را از زیر میز بیرون کشید و بالای سرش آورد.همهمه مردم بلند شد.دهان مادرها باز شده بود و زبانشان بند آمد.گریه نوزاد هر دم بیشتر می شد و گاه سرفه گریه اش را بند می آورد.شمشیر میان هوا و زمین تلو می خورد.بازوهای قاضی می لرزید.زن کهنه پوش فریاد زد:
ـ نه...من مادر این بچه نیستم.
سر و صدای مردم بیشتر شد.قاضی چهره سرخش را در هم کشید.ناگهان شمشیر دستش را به پایین انداخت.زن به سوی میز پرید و دستش را پیش کشید.شمشیر روی بچه فرود آمد.صدای چاک خوردن بدن نوزاد،جیغ گریه اش را برید.
زن بیوه کنار میز قاضی خشکش زد و پخش زمین شد.قنداق شروع به قرمز شدن کرد.زن جوان بی مهابا بالا می آورد.خون از لبه میز چکه می کرد.قاضی شمشیر را زیر پایش انداخت و کمر گوشتالودش را مالاند و از جا برخاست.سکوت را شکست و با ابروهایی بالا انداخته گفت:
ـ خوب!حالا به هر مادر یک نیم از بچه می رسد.من که با کسی شوخی نداشتم.
جامه اش را بر داشت و با گامهایی بلند از مجلس بیرون رفت.
نخست در بهمن ۸۱ نوشته شده است!
سلمبه۱از درشت۲-سوگند به تنهایی خار دشت که در تن سرد و نرم برف می میرد.
۲-آنگاه که تهی یافته اید شیدایی پُر راز خود را،
۳-ندرید یکدیگر را،که خود را دریده اید.
۴-گر چه تنهایید،گر چه خودخواه.
۵-دوست داشته و نیک باشید.
۶-کنار جویِ زیر تخت هیچ دختر زیبای چشم به راه تو برهنه نخواهد شد.
۷-پاداشی به بار پیری که به نیش کشیده ای،آویزان نیست.
۸-بزرگی عشق به ژرفای آسودگی دست نیافته توست.
۹-دوست داشته و نیک باش
۱۰-گر چه تنهایی،گر چه خود خواه.
