تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

این را به تاثیر از جنبش هنر مدرن کشیده ام.البته هنر مدرن در ایران.وگرنه این هنر بیش از یک قرنی هست که در غرب جا افتاده است!
در این جنبش،هنرمند به تصویر کشیدن مو به موی مدل خود را به دوربین عکاسی وامی گذارد و هر آنچه بدان گمان دارد و از بیرون دریافت می کند را به هر روش و با هر ابزاری که کارش نیاز دارد نگارگری می کند.به باور من باید نام این جنبش را جنبش بازگشت هنری گذاشت.
چرا که این روش در ساخت یک اثر هنری پدیده نویی نبوده است و تا پیش از قرون وسطی و فرمانروایی افسانه های دینی بر هنر،هیچ پافشاری بر اجرای بی کم و کاست کار هنری از روی مدل یا دنیای واقعی نبوده است.چنانکه در سرزمین پارس نیز چون دیگر امپراتوریها  پیش از حمله اعراب مجسمه سازی و معماری نمادین و پس از آن نگارگری ایرانی(مینیاتور) و معماری مسجدی به جنبش نا رئالیسم می پرداخته است!
با این همه هنوز از دیدن لبخند ژوکند داوینچی و مجسمه اندیشه و تابلوی پیرمرد قالیباف کمال الملک سر ستایش فرود می آورم و نام این نقاشی را شب گذاشته ام.
خواهشمندم با پیغام و پسغامهای خود مرا در پیدا کردن سبک آرمانی یاری کنید.سپاس...

شب
دوستانی که می خواهند این تخم دوزرده را موشکافانه تر ببینند روی "اینجا" یا "ادامه نوشته" کلیک کنند.


ادامه نوشته
+  به روز  جمعه 30 دی1384 هنگام  2:23  نوشته شد   | 

چه می کنی کجایی ای دختر زشت
نگاه کن به آینه،به بختک  زندگی ات
به انتظار تو نشسته مردِ از تبار هیچ
گناه تو چیست بگو
کجا دلی به حسرت خنده ی خود گذاشته ای؟
به یاری کدام باد سینه ی کس گداخته ای؟
ردیف و گلواژه ی هیچ شاعری برای تو بسته نشد
صدای هیچ تیشه ای برای تو خسته نشد
بگو که چیست جرم تو
که اینچنین تو بی کسی و شده ای گدای  یک خنده ی گرم
تفاوت تو با همان دختر همسایه چه هست؟
به غیر استخوان کج یا کمکی پوست کج؟
گناه تو چیست بگو
که سهم آسمانی ات چنین پر از مهر شده ست؟!
حقیقتت چه تلخ و زندگی پر از حقیقت است
                                                      دختر زشت...


مورچه ها زیاد بودند و هِن هن کنان به لانه شان دانه می بردند.لانه ی تاریک پر بود از کارگر و نوزاد و شفیره و ملکه و انبار غذا.مورچه ها زیاد بودند و به کندی تونل می کندند که ناگهان کفش سفید بچه گانه ای بر لانه ی سیاه فرود آمد.مورچه ها زیاد بودند اما سنگی از دستی کودکانه بر سر آنها رها شد.لانه روشن شد.کارگران،شفیره ها،ملکه،ذخیره ها زیر پای کودکانه لِه شدند.مورچه ها زیاد بودند.

+  به روز  جمعه 23 دی1384 هنگام  21:44  نوشته شد   | 

صدایی می آمد.صدای ساز میان همهمه مردم.از میان ساختمانهای بلند دو سوی کوچه آسمان فیروزه ای رنگ پیدا بود.کف خیس کوچه زیر نور ماه تازه بیرون آمده می درخشید.در آخرهای کوچه دو دختر بچه مو طنابی بافته لی لی بازی می کردند.به خیابان رفتم.شلوغ بود و رنگارنگ.از میان رود رهگذران خندان ماشینها به آرامی می گذشتند.انگار که شب نوروز است.مغازه های کنارخیابان نورانی و پر بودند  از کالا و خریداران خشنود.مردی با کت و شلوار مخمل و آبی پشت به چناری پیر چسبانده کمانچه می نواخت و آوازمی خواند.پیرمردی به کنارش شتافت و دستمالی سرخ از جیب درکشید و شروع کرد به پایکوبی و دستمال جنباندن.هر کس جامه ای به رنگ و شکلی ناهمگون با دیگری به تن داشت.
نگاهم در میان زنان و مردان خندان و خوش رنگ می چرید که ...


ادامه نوشته
+  به روز  سه شنبه 6 دی1384 هنگام  3:39  نوشته شد   | 

به اندازه کافی از بانک دور شده بود.حالا دیگر ناشناسی بیش نبود.دستش را به جیب درونی کتش کرد و سیگاری چروکیده  از آن بیرون کشید.نگاهش به فیلتر سفید سیگار افتاد که رنگ آبی انگشتان آغشته به کاربن فیشهای بانکی را به خود گرفته بود. تنها دوست و یادگار باقی مانده از جوانی اش – سیگار- را آتش کرد.صدای بلند انبوه گنجشکها که شلخته آواز می خواندند آرامش پسینی اش را بر هم زد.سرش را به سوی صدا چرخاند.روی درخت ها که نبودند.بالاتر را نگاه کرد.چشمش به توده سیاه گنشجکهایی که همچون لشکری از مورچه روی کابلهای مهار یک دکل مخابراتی نشسته بودند،افتاد. به یکباره همگی ساکت شدند و پس ازدرنگی کوتاه همه با هم به آسمان پریدند و با شتاب از آنجا دور شدند.شانه هایش را بالا انداخت. پکی به سیگار زد و به راهش ادامه داد.
از کنار مغازه ها می گذشت و ...


ادامه نوشته
+  به روز  پنجشنبه 1 دی1384 هنگام  16:33  نوشته شد   |