![]()
عکس: بی بی سی فارسی
نیم ساعتی می شد که بر سر برخواستن و دل کندن از رختخواب نرم با خود کلنجار می رفتم.سرانجام تن نیم بیهوشم را از تخت پایین انداختم.نور سفیدی از پنجره به اتاق تاریک می بارید.جلوتر رفتم.ازآسمان پاره و قرمز برف می بارید.به شیشه بخار ماسیده بود.پنجره را باز کردم.هوای تازه ی تازه ی سرد نیمه شب برفی چهره داغ پُف آلودم را بیدار کرد.لرز شادی پشتم را راست کرد.کوچه سفید بود.درخت و تیربرق و ماشینها زیر خروارها برف خوابیده بودند.پنجره را بستم و یکراست رفتم سراغ...(روی ادامه نوشته کلیک شود!)
ادامه نوشته
+ به روز دوشنبه 17 بهمن1384 هنگام 1:25  نوشته شد
|
