تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

باد می وزید و ابرها جلوی ماه مهتابی می دویدند.بابا از صبح در ICU بستری شده بود و به کمک دستگاه تنفس زنده.احساس کردم مرد تنهایی هستم که تنها در باد و زیر مهتاب به پیش می رود.پس از یک روز پُرسراسیمه داشتم نفسی می کشیدم و بیخودی پیاده روی می کردم.باد تندتر شد و یقه پیراهنم را به زیر گوشم کوباند.به این می اندیشیدم که به چه می اندیشم و تنها در اندیشه آن بودم که مرد تنهایی هستم و تنها در طوفان بدبیاریها راه می روم و موهای پریشانم به پیشانی چسبیده اند.
شاخه درختان به هم مالیده می شدند.پسر و دختر جوانی به هم چسبیده تلو خوران راه می رفتند و ریز ریز می خندیدند.به یاد ِ ... افتادم که چه روزهایی بدتر از اینها تلو می خوردیم و اکنون دیگر هــــیچ خبری نبود.چنانکه ته سیگاری سرخ در سینه ام فشار داده شود دلم سوخت.یادم افتاد سیگار آزاد است.پس نوک سفید سیگار را به آتش فندک میان انگشتانم که پت پت می کرد نزدیک کردم.مرد تنهای تنهایی بودم که بی کس در پس کوچه های تاریکِ گور پدر زندگی سیگار می کشید.
همه ی آنروز بابا را با دهان باز روی تخت سفید بخش ICU میان لوله هایی که چون مار و عقرب به روی دست و دهان و بینی و سینه اش خزیده بودند دیده بودم.از خود پرسیدم "اگر بمیرد چه می شود؟مامان چه کار خواهد کرد؟"باد سرد چشمانم را به اشک انداخت.نه نمی بایست آبی از چشمانم سرازیر می شد.من مرد تنهای بی کسی بودم که شانه های پهنش زیر خربار بدبیاری و رنج می لرزیدند و به هیچ بی پدری نیاز نداشت.در روز خاکسپاری هم نمی بایست گریه می کردم.همه دلشان برای من می سوخت و زنها و دخترها خودشان را در آغوش من می انداختند و برای پدر ِ مهربان و بزرگ من گریه می کردند و من تنها اخم می کردم.ناگهان موتورسیکلتی با شتاب از کنارم گذشت.به خود آمدم که کمی از بیمارستان دور شده ام.یک تلفن عمومی سر کوچه بود.دویدم به سویش.زنگ زدم به مامان.هیچ نمی گفت.باری بغضش ترکید و زد زیر گریه.گوشی را گذاشتم.دیگر مرد تنهایی شده بودم که پدرش نیز مرده بود و دستش به هیچ کجا بند نبود وچیزی نداشت.نگاهم افتاد به شیشه باجه تلفن.روی آن چهره پسرکی را دیدم که اشکش تا زیر چانه پایین آمده و لبهایش از بسیاری غم به پایین کشیده شده بود و عرعر گریه می کرد.

+  به روز  جمعه 4 فروردین1385 هنگام  18:25  نوشته شد   |