تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

۱- خدا زیبا بود و زیبایی را دوست داشت.
۲- ". . ." هم زیبا بود و خدا او را هم دوست داشت.
۳- ". . ." هم هر از گاهی که خدا را به یادمی آورد و از او نمی ترسید،وی را دوست داشت.
۴- من هم آیا زیبا بودم؟
۵- هر دو را دوست داشتم.اما خدا نبودم.
۶- خدایی که خودش هم زیبا بود و پس خود دوست.
۷- من اما خدا نبودم گر چه تنها بودم و خوددوست.
۸- به هیچکدام نرسیدم و هیچ یک پیدایشان نشد.
۹- چه رویا گونه و یاسواره پژمردند.
۱۰- اکنون چه خدای زشت و ناتوانی شده ام.
+  به روز  پنجشنبه 26 مرداد1385 هنگام  2:3  نوشته شد   | 

مرگ دانشجوی ايرانی در زندان اوين(۹ مرداد ۱۳۸۵)
ــ مقامات جمهوری اسلامی تاييد کرده اند که اکبر محمدی، دانشجوی ايرانی که در ارتباط با تظاهرات دانشجويی سال 1378 (1999) دستگير شده بود، در زندان اوين تهران در گذشته اما در مورد علل مرگ وی جزيياتی را انتشار نداده اند.
ــ پيکر اکبر محمدی، از فعالان دانشجويی که روز يکشنبه در زندان اوين تهران جان خود را از دست داد، شبانه در روستايی در اطراف آمل تحت مراقبت های امنيتی دفن شد.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/08/060801_ss-akbarmohammadiparents.shtml

اکبر محمدی، عکس از خبرگزاری فارس

کسی در محبسی پوسید
جوانی بی صدا گندید
صدایش در ابد پیچید
پیامش بر سیه چال زمان ماسید
تنش چون گل چه نازکواره از زنبورک امّید پژمرد
کسی آیا عسل را دید؟

چوانی از نفس افتاد
لبش ناکام با لبهای خاک اکنون هم آغوش است
و قلبش هیچ از عشق کسی یا آرمانی نخواهد خواند
و او دیگر نخواهد دید
که شاید روزی از فرداها زبانها گوشت آلودند 
نه از شلاق و باروت یا فولادند

کسی در بی کسی پوسید
به سان رود در مرداب
به جرم رقص در گرداب
به جرم پایبندی بر نخوابیدن
به سان بوف در مهتاب

دو سه سالی می شد که اینها در گلویم مانده بود و بنا به ضعف در وزن و بیان بالا نمی آمد.اکنون  کاری که می توانم بکنم همین به سیخ وزن کشیدن لنگان واژگان است.

+  به روز  پنجشنبه 12 مرداد1385 هنگام  2:41  نوشته شد   | 

۱-چون زنی آنچنان زیبا که از هنگام پای گذاشتن به پلکان پیر اتوبوس تا نشستن بر صندلی آخر،آفتابگردان سرها خورشید سر تا پای او را خوشامد می بینند و در ایستگاهی زود و خلوت پیاده می شود،شگفتواره و شتابان رفتی ای نوجوانی.بی آنکه در تو خبری از کسی باشد.پوچ اما پُر.بی بوسه اما پر رنج.رفتی ای سبز سبیلگی سرخورده.
۲-مادرم پیر شده است و پدرم نیز چنین.دیوار چین و چروکِ میان جوانی و پیری به میان گندم زار چهره مادر خزیده است.و سوسک فراموشی به کوه مغز پدر رخنه کرده است.هر دو مور وار با عینکهای بر چشمهای مهربان فرو رفته در سرهای آویزان برشانه های قوزکرده،آخرت انبار می کنند.خوشایند نیست باری درست است و جز این نیست.هیچ از اینجای زندگی چون بسیاری جاهای دیگرش خوشم نمی آید.اما زندگی همین است و جز این چاره ای نیست جز نبودن.
۳-دلیلی برای نبودن نمی بینم.وگر آمدنم به خود بدی می آمدمی.آنهم نه امروز که در فردایی بهتر و در جایی بهتر.شاید در برابر میخانه ای قهوه ای و دودآلود در گوشه ای از شهر خود که از پارک روبروی آن نوای جیغ و بازی و آزادی کودکانه بیرون آید.ای کاش آنروز هم دختر تنیس باز چادر گلگلی - که توپ خیس جوب آلودش با دستان نیاز به آسمان "مرسی"گفتنش پرواز می کند- باشد.

+  به روز  دوشنبه 2 مرداد1385 هنگام  1:14  نوشته شد   |