تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

Music

درود. از آنجا که بنده در گروهی جای ندارم پس ملودی بیس این آهنگ به کمک برنامه Ej اجرا شده است.(به این می گویند بحران فردیت در جامعه مدرن یا( Homo musical joy self ).
گیتار را هم بهتر از این نتوانستم بزنم. اگر مدتی بعد توانستم، آن را ویرایش خواهم کرد(آنقدر خراب کردم و دوباره از نو اجرا کرده ام که توان فروتنی ندارم).از شما دوستان گرامی و اهل دل خواهش می کنم این کار را گوش کنید و نظر خود را بنویسد. "آدم با زیادی کامنت ارضاء می شود نه با زیبایی آن"(امام Rezz بردب (بر او درود باد)!). امیدوارم با شنیدن این آهنگ دست کم احساس ناراحتی نکنید.

نام آهنگ: نــــــــرســــیــــدن هـــــا (ویرایش شده در ۱۷/۵/۸۶)


راستی اگر در در و دوست و آشنا کسانی را می شناسید که راک کار می کنند ایشان را به جان مادرشان قسم دهید بنده را قاطی خود سازند.هر چند دیگر دوره ی جوان ترهاست و ما خرسهای گنده بین خرسهای جوان جای نداریم. سپاسگزارم.

+  به روز  دوشنبه 15 مرداد1386 هنگام  3:48  نوشته شد   | 

از اين صحنه تكراري هنوز هم خسته نشده بود. آسمان سورمه‌اي و ماه نقره‌اي در همان آسمان سورمه‌اي. سايه‌ي پنجره روي تخت افتاده بود.
بعد از پنج سال،
Y’
دوباره روي همان تخت چوبي در همان اتاق جمع و جور دراز كشيده بود.مثل همان روزهاي جواني كه از فرط روياهاي بزرگ خوابش نمي‌برد.
احساس مي‌كرد مانند فيلمهاي تلويزيوني انگليسي دهه شصت ،همچون روحي سرگردان پس از دهها سال دوباره به اتاق و خانه خود بازگشته است. و حالا هر چيزي بوي همان زندگي خوب گذشته را مي‌دهد به جز او. شايد هم شبيه يك شهيد شده بود كه مادر و پدر پيرش به اتاق پسر گلشان دست نزده بودند تا يادش زنده بماند. دلش براي خودش تنگ شد. دلش گرفت. اما با پوزخندي باز شد. از اين كه در اين پنج سال از آن زن به قول خودش زالو ،بچه دار نشده بود خوشحال شد. هر چند زالو خانه را با نيرنگ مهريه بالا كشيد ولي زندگي
Y’ را نتوانسته بود بالا بكشد. پس Y’ هنوز اميدوار بود.

خوابش نمي‌برد. پلكش مي‌سوخت ولي خواب سراغش نمي‌آمد. خور و پف پدرش بيشتر شده‌بود. اما نه به قدرت سالهاي پيش. به ياد مادرش افتاد. هنوز از پير شدن وي ناراحت نشده بود كه خور و پف پدر به خرناسه تبديل شد. رشته افكار Y’ پاره شد. خرناسه قدرت گرفت. به حد زوزه كشيدن رسيد. نه پدر نبود. زوزه از آسمان مي‌آمد. انگار يك هواپيما در حال سقوط بود. شايد هم بمب يك هواپما در حال سقوط بود. چون زوزه نازكتر و نزديك تر مي‌شد. ناگهان يك جسم سرخ رنگ از جلوي پنجره به تندي گذشت. Y’ نيم خيز شد. قلبش تير كشيد. چشمها از تعجب گرد شد. گويا آمريكا حمله كرده بود. اين تنها حدسي بود كه در آن چند ثانيه زد.درد قلبش بيشتر و تيزتر شد. صداي يك انفجار از دور بلند شد. اما نه به شدت يك بمب هسته‌اي يا حتي صوتي. بلكه به شدت برخورد يك شهاب سنگ بزرگ با زمين.

 Y’ ديگر نمي‌ترسيد. روي تخت ولو شده و چشمهايش بسته بود. شايد هم سكته كرده‌بود.

+  به روز  سه شنبه 2 مرداد1386 هنگام  1:6  نوشته شد   |