
برگ ها در سفرند
تا به گورستانی گل آلود بماسند و بمیرند
عشق ها در گذرند
تا به بن بست خودشیفتگی ها بیفتند
نه نوازشی نه قراری
هرجایی من کجایی
رخت هایت بر بند غریبگی آویزند
چشمها به آنها دوخته ماند
دست به دست در جنگلی بودیم
درختهای بلند قامتِ ماشین و چهره و خوشی
تو همانجا گم شدی
ادامه نوشته
+ به روز جمعه 8 آبان1388 هنگام 15:59  نوشته شد
|
