تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

از اين صحنه تكراري هنوز هم خسته نشده بود. آسمان سورمه‌اي و ماه نقره‌اي در همان آسمان سورمه‌اي. سايه‌ي پنجره روي تخت افتاده بود.
بعد از پنج سال،
Y’
دوباره روي همان تخت چوبي در همان اتاق جمع و جور دراز كشيده بود.مثل همان روزهاي جواني كه از فرط روياهاي بزرگ خوابش نمي‌برد.
احساس مي‌كرد مانند فيلمهاي تلويزيوني انگليسي دهه شصت ،همچون روحي سرگردان پس از دهها سال دوباره به اتاق و خانه خود بازگشته است. و حالا هر چيزي بوي همان زندگي خوب گذشته را مي‌دهد به جز او. شايد هم شبيه يك شهيد شده بود كه مادر و پدر پيرش به اتاق پسر گلشان دست نزده بودند تا يادش زنده بماند. دلش براي خودش تنگ شد. دلش گرفت. اما با پوزخندي باز شد. از اين كه در اين پنج سال از آن زن به قول خودش زالو ،بچه دار نشده بود خوشحال شد. هر چند زالو خانه را با نيرنگ مهريه بالا كشيد ولي زندگي
Y’ را نتوانسته بود بالا بكشد. پس Y’ هنوز اميدوار بود.

خوابش نمي‌برد. پلكش مي‌سوخت ولي خواب سراغش نمي‌آمد. خور و پف پدرش بيشتر شده‌بود. اما نه به قدرت سالهاي پيش. به ياد مادرش افتاد. هنوز از پير شدن وي ناراحت نشده بود كه خور و پف پدر به خرناسه تبديل شد. رشته افكار Y’ پاره شد. خرناسه قدرت گرفت. به حد زوزه كشيدن رسيد. نه پدر نبود. زوزه از آسمان مي‌آمد. انگار يك هواپيما در حال سقوط بود. شايد هم بمب يك هواپما در حال سقوط بود. چون زوزه نازكتر و نزديك تر مي‌شد. ناگهان يك جسم سرخ رنگ از جلوي پنجره به تندي گذشت. Y’ نيم خيز شد. قلبش تير كشيد. چشمها از تعجب گرد شد. گويا آمريكا حمله كرده بود. اين تنها حدسي بود كه در آن چند ثانيه زد.درد قلبش بيشتر و تيزتر شد. صداي يك انفجار از دور بلند شد. اما نه به شدت يك بمب هسته‌اي يا حتي صوتي. بلكه به شدت برخورد يك شهاب سنگ بزرگ با زمين.

 Y’ ديگر نمي‌ترسيد. روي تخت ولو شده و چشمهايش بسته بود. شايد هم سكته كرده‌بود.

+  به روز  سه شنبه 2 مرداد1386 هنگام  1:6  نوشته شد   | 


نما برگرفته از بی بی سی فارسی

- بابا چند روز می مونیم؟
- شب می ریم دخترم.نشد فردا صبح.
- واسه چی اینقدر زود؟...
   اگه امشب موندیم شب کجا می خوابیم؟
  هان بابا؟...
- چه می دونم...رو نیمکتای ترمینال.
- بابا عروسک می خری؟

    شیرینی ام بخر.خوب.

- پول بگیرم می خرم.

- از کی؟...از حاجی؟

- آره.
- چقدر بــِهــِت ...(ادامه نوشته کلیک شود!)


ادامه نوشته
+  به روز  جمعه 1 اردیبهشت1385 هنگام  17:3  نوشته شد   | 

باد می وزید و ابرها جلوی ماه مهتابی می دویدند.بابا از صبح در ICU بستری شده بود و به کمک دستگاه تنفس زنده.احساس کردم مرد تنهایی هستم که تنها در باد و زیر مهتاب به پیش می رود.پس از یک روز پُرسراسیمه داشتم نفسی می کشیدم و بیخودی پیاده روی می کردم.باد تندتر شد و یقه پیراهنم را به زیر گوشم کوباند.به این می اندیشیدم که به چه می اندیشم و تنها در اندیشه آن بودم که مرد تنهایی هستم و تنها در طوفان بدبیاریها راه می روم و موهای پریشانم به پیشانی چسبیده اند.
شاخه درختان به هم مالیده می شدند.پسر و دختر جوانی به هم چسبیده تلو خوران راه می رفتند و ریز ریز می خندیدند.به یاد ِ ... افتادم که چه روزهایی بدتر از اینها تلو می خوردیم و اکنون دیگر هــــیچ خبری نبود.چنانکه ته سیگاری سرخ در سینه ام فشار داده شود دلم سوخت.یادم افتاد سیگار آزاد است.پس نوک سفید سیگار را به آتش فندک میان انگشتانم که پت پت می کرد نزدیک کردم.مرد تنهای تنهایی بودم که بی کس در پس کوچه های تاریکِ گور پدر زندگی سیگار می کشید.
همه ی آنروز بابا را با دهان باز روی تخت سفید بخش ICU میان لوله هایی که چون مار و عقرب به روی دست و دهان و بینی و سینه اش خزیده بودند دیده بودم.از خود پرسیدم "اگر بمیرد چه می شود؟مامان چه کار خواهد کرد؟"باد سرد چشمانم را به اشک انداخت.نه نمی بایست آبی از چشمانم سرازیر می شد.من مرد تنهای بی کسی بودم که شانه های پهنش زیر خربار بدبیاری و رنج می لرزیدند و به هیچ بی پدری نیاز نداشت.در روز خاکسپاری هم نمی بایست گریه می کردم.همه دلشان برای من می سوخت و زنها و دخترها خودشان را در آغوش من می انداختند و برای پدر ِ مهربان و بزرگ من گریه می کردند و من تنها اخم می کردم.ناگهان موتورسیکلتی با شتاب از کنارم گذشت.به خود آمدم که کمی از بیمارستان دور شده ام.یک تلفن عمومی سر کوچه بود.دویدم به سویش.زنگ زدم به مامان.هیچ نمی گفت.باری بغضش ترکید و زد زیر گریه.گوشی را گذاشتم.دیگر مرد تنهایی شده بودم که پدرش نیز مرده بود و دستش به هیچ کجا بند نبود وچیزی نداشت.نگاهم افتاد به شیشه باجه تلفن.روی آن چهره پسرکی را دیدم که اشکش تا زیر چانه پایین آمده و لبهایش از بسیاری غم به پایین کشیده شده بود و عرعر گریه می کرد.

+  به روز  جمعه 4 فروردین1385 هنگام  18:25  نوشته شد   | 

پیشکش به همه نسل سوخته ایهای سورئال

نما برگرفته از http://stud4.tuwien.ac.at

خندید و آخرین پُک را به سیگارش زد و در نوشابه ته مانده ی لیوانش انداخت.سیگار که جزّی کرد،زد زیر خنده.چشمش بسته شد و سرش رفت بالا.دیگر خنده اش به جیغ رسیده بود.از جیغ گذشت و به سرفه رسید.موهایش را از روی چشمانش کنار زد.نفس بزرگی کشید و گفت:
- می خوام بذارمش کنار.می خوام دوباره کوه نوردی کنم.شنیدم وقتی می رسی روی نوک دماوند دریای خزر رو می بینی.همه چی زیر پاته.می دونی چقد حال می ده؟
نه بابا...آخه تو چی از این چیزا میفهمی؟هان؟…نگاش کن مث قاطر امامزاه داود داره منو نگاه می کنه.
و دوباره زد زیر خنده.به جیغ جیغ که رسید دستش را ول کرد روی زانویش.ناگهان ...(ادامه نوشته را فشار دهید)


ادامه نوشته
+  به روز  پنجشنبه 11 اسفند1384 هنگام  2:11  نوشته شد   | 


عکس: بی بی سی فارسی

نیم ساعتی می شد که بر سر برخواستن و دل کندن از رختخواب نرم با خود کلنجار می رفتم.سرانجام  تن نیم بیهوشم را از تخت پایین انداختم.نور سفیدی از پنجره به اتاق تاریک می بارید.جلوتر رفتم.ازآسمان پاره و قرمز برف می بارید.به شیشه بخار ماسیده بود.پنجره را باز کردم.هوای تازه ی تازه ی سرد نیمه شب برفی چهره داغ پُف آلودم را بیدار کرد.لرز شادی پشتم را راست کرد.کوچه سفید بود.درخت و تیربرق و ماشینها زیر خروارها برف خوابیده بودند.پنجره را بستم و یکراست رفتم سراغ...(روی ادامه نوشته کلیک شود!)


ادامه نوشته
+  به روز  دوشنبه 17 بهمن1384 هنگام  1:25  نوشته شد   | 

صدایی می آمد.صدای ساز میان همهمه مردم.از میان ساختمانهای بلند دو سوی کوچه آسمان فیروزه ای رنگ پیدا بود.کف خیس کوچه زیر نور ماه تازه بیرون آمده می درخشید.در آخرهای کوچه دو دختر بچه مو طنابی بافته لی لی بازی می کردند.به خیابان رفتم.شلوغ بود و رنگارنگ.از میان رود رهگذران خندان ماشینها به آرامی می گذشتند.انگار که شب نوروز است.مغازه های کنارخیابان نورانی و پر بودند  از کالا و خریداران خشنود.مردی با کت و شلوار مخمل و آبی پشت به چناری پیر چسبانده کمانچه می نواخت و آوازمی خواند.پیرمردی به کنارش شتافت و دستمالی سرخ از جیب درکشید و شروع کرد به پایکوبی و دستمال جنباندن.هر کس جامه ای به رنگ و شکلی ناهمگون با دیگری به تن داشت.
نگاهم در میان زنان و مردان خندان و خوش رنگ می چرید که ...


ادامه نوشته
+  به روز  سه شنبه 6 دی1384 هنگام  3:39  نوشته شد   | 

به اندازه کافی از بانک دور شده بود.حالا دیگر ناشناسی بیش نبود.دستش را به جیب درونی کتش کرد و سیگاری چروکیده  از آن بیرون کشید.نگاهش به فیلتر سفید سیگار افتاد که رنگ آبی انگشتان آغشته به کاربن فیشهای بانکی را به خود گرفته بود. تنها دوست و یادگار باقی مانده از جوانی اش – سیگار- را آتش کرد.صدای بلند انبوه گنجشکها که شلخته آواز می خواندند آرامش پسینی اش را بر هم زد.سرش را به سوی صدا چرخاند.روی درخت ها که نبودند.بالاتر را نگاه کرد.چشمش به توده سیاه گنشجکهایی که همچون لشکری از مورچه روی کابلهای مهار یک دکل مخابراتی نشسته بودند،افتاد. به یکباره همگی ساکت شدند و پس ازدرنگی کوتاه همه با هم به آسمان پریدند و با شتاب از آنجا دور شدند.شانه هایش را بالا انداخت. پکی به سیگار زد و به راهش ادامه داد.
از کنار مغازه ها می گذشت و ...


ادامه نوشته
+  به روز  پنجشنبه 1 دی1384 هنگام  16:33  نوشته شد   | 

چند روزی بود که فیلسوف گمنام غذای پر و درستی نخورده بود و به سختی گام برمی داشت.گیوه هایش گل آلود و جامه اش پر سوراخ بود.زن فرسوده و فرزندان جوانش نیز ازاو ناامید شده و به حال خود رهایش کرده بودند.نه خانواده گرمی و نه دوست نزدیکی داشت.و نه مریدی و نه کنیزکانی که همه ی آنمردان که به وی اعتماد می کردند داشتند.گر چه بیش از همه می دانست.اما هیچگاه دلش نمی آمد که آن را بروز دهد.وانگهی اکنون دیگر تاب و توانی نداشت که بخواهد هنوز براین راستی ایستادگی کند.
سر انجام به بازار رسید.به بالای سکویی رفت و با صدایی بلند گفت:"من فرستاده ی خدا،شما را به ایمان به او و روز جزا،فرا می خوانم."
                                                                *      *      *
روی تخت دراز کشیده بود و برخورد قطره های باران به شیشه پنجره ی اتاق گرمش را نگاه می کرد.همه خواب بودند و چراغها خاموش.خودش را به چپ چرخاند تا شاید خوابش ببرد.تخت لرزید.شیشه ها نیز.زلزله!ناخودآگاه از جا پرید و تلو خوران در بالکن را باز کرد و بیرون پرید.خانه می لرزید.باید از بالکن می پرید روی باغچه.سقف اتاقهای دیگر ریخت.سقف روی سر اعضای خانواده خراب شد.هوا سرد بود و خانه ها در حال ریزش.خانه هنوز می لرزید.اگر می پرید زنده می ماند اما سرما شدید بود.تنها چیزی که آن دم به ذهن وحشت زده اش رسید این بود که زندگی در ازای گرسنگی و تنهایی و سرما نمی ارزد.پس ناگهان با سر به اتاق نیمه خراب لرزانش شیرجه زد.

+  به روز  جمعه 25 آذر1384 هنگام  18:29  نوشته شد   | 

روی پره بینی ام یک جوش بزرگ قرمز آبدار سر در آورده بود و تا به آن دست می زدم درد می گرفت.ریشهای تازه روئیده روی صورت زردم بلند شده بود و وقت نبود از شرّ آنها خلاص شوم.وگرنه مغازه ها می بستند.شلوارجین رنگ و رو رفته و زانو انداخته ام را پوشیدم و همان پیراهن کرم رنگ سه دکمه همیشگی را به تن کردم.با خود قرار گذاشته بودم کابشن سیاه و قرمز رنگی که مادربزرگ سوغاتی آورده بود را بپوشم.یک ماهی بود که با خودم چنین قراری گذاشته بودم اما هیچ وقت میلی برای این کار نداشتم. کابشن نو را پوشیدم،قشنگ بود اما زیادی تو چشم می زد.از بین هزار نفر هم می زد تو چشم.پس از پنج دقیقه مناظره روبروی آئینه آن را در آوردم و به چالاکی آن سورمه ای را پوشیدم و دستی در موهای کوتاه و چربم کردم و از خانه زدم بیرون.
میدان انقلاب شلوغ و خاکستری بود.صدای فریادهای مشتری قاپان و مسافرکشها در هم می لولید.روغن داخل ماهیتابه آهنی ساندویچیها همرنگ روغنهای ریخته از اتوبوسها در ایستگاه بود.دستفروشان با صداهای تیز کالاهای قلّابی خود را تبلیغ می کردند و ...


ادامه نوشته
+  به روز  جمعه 18 آذر1384 هنگام  15:51  نوشته شد   | 

زن و مرد جوانی کنار هم در ردیف نخست ایستاده بودند و با ابروهای در هم کشیده پچ پچ می کردند.یک زن تنها هم با شال و جامه ای چروک و رنگ و رو رفته،همرنگ چهره اش در ردیف کنار آنها سر پا بود.گروهی از مردم نیز پشت سر آنها با یکدیگر نجوا می کردند.ناگهان قاضی وارد شد.همهمه حاضران خوابید.قاضی عبایش را در آورد و با صدایی بم که از غبغب چین خورده و غرق در سفیدی ریشش در می آمد،گفت:
ـ بفرمایید.
همه نشستند.سرفه ای کرد و ادامه داد:
ـ در جلسه اوّل آخر متوجه نشدیم که مادر اصلی کیست؟هر دو طرف ادعاهایی دارند...آی سرباز،آن نوزاد را بیاور ببینیم چه می شود!
سرباز لاغری با چند تکه پارچه سفید در هم پیچیده به دست،که نوزاد هم در میان آنها دست و پا می زد وارد شد و توده سفید را روی میز قاضی گذاشت.نق نق بچه آغاز شد.زن جوان و زن ژنده پوش خواستند به بچه نزدیک شوند که قاضی به تندی دستش را بالا آورد و زنها را از این کار باز داشت.مادرها نشستند.قاضی پس گردنش را خواراند و گفت:
ـ حالا که به درستی معلوم نیست مادر بچه کیست ما این بچه را دو نیم می کنیم تا عدالت به درستی اجرا شود و به هر کس نیمی از کودک برسد.
و شمشیری بلند و پهن و درخشان را از زیر میز بیرون کشید و بالای سرش آورد.همهمه مردم بلند شد.دهان مادرها باز شده بود و زبانشان بند آمد.گریه نوزاد هر دم بیشتر می شد و گاه سرفه گریه اش را بند می آورد.شمشیر میان هوا و زمین تلو می خورد.بازوهای قاضی می لرزید.زن کهنه پوش فریاد زد:
ـ نه...من مادر این بچه نیستم.
سر و صدای مردم بیشتر شد.قاضی چهره سرخش را در هم کشید.ناگهان شمشیر دستش را به پایین انداخت.زن به سوی میز پرید و دستش را پیش کشید.شمشیر روی بچه فرود آمد.صدای چاک خوردن بدن نوزاد،جیغ گریه اش را برید.
زن بیوه کنار میز قاضی خشکش زد و پخش زمین شد.قنداق شروع به قرمز شدن کرد.زن جوان بی مهابا بالا می آورد.خون از لبه میز چکه می کرد.قاضی شمشیر را زیر پایش انداخت و کمر گوشتالودش را مالاند و از جا برخاست.سکوت را شکست و با ابروهایی بالا انداخته گفت:
ـ خوب!حالا به هر مادر یک نیم از بچه می رسد.من که با کسی شوخی نداشتم.
جامه اش را بر داشت و با گامهایی بلند از مجلس بیرون رفت. 
                                                 نخست در بهمن ۸۱ نوشته شده است!

+  به روز  دوشنبه 14 آذر1384 هنگام  21:41  نوشته شد   | 

ده سال...بعد از ده سال دوباره آنجا ميان طاقهاي آجري دود زده ،ستونهاي زخمي،چوبها و حلبي هايي که همه شان از من پيرتر بودند و شايد از پدرم هم کهنسال تر،ايستاده بودم .هفتمِ بابا عزت بود که دوباره عموها وعمه ها با لباسهاي سياه در آن خانه ييلاقي نيمه خراب که داشت از خستگي مي ريخت جمع شده بودند.صداي سُرفه هايش را مي شد از پيچيدن باد در زير زمين شنيد.
هر کس به گوشه اي رفته بود ودر وديوار را  نگاه مي کردو خاطراتش را از ذهن مي گذراند. من هم در زير زمين پي کودکي ام مي گشتم.هنوز هم جرات نداشتم به سمت اتاق گوشه زير زمين که درش هميشه نيمه باز بود و باد آن را به ناله مي انداخت بروم.نسل به نسل بين بچه ها گشته بود دو تا جن که با هم زن و شوهرند در آن اتاق زندکي مي کنند .اسمشان هم جعفر و جميله است . پدرم  مي گفت اين را اولين بار خدا بيا مرز عبدُالعلي نوکر بابا عزت گفته و در حقيقت از خودش ساخته بوده است.آخر بنده خدا ترياکي بوده و براي آنکه بچه ها در آن اتاق مزاحم دود و دمش نشوند اين قصه را سر هم کرده بود. ما که نديده بوديمش ولي مي گفتند خيلي مهربان بوده است،البته تا وقتي که روي دُمش پايي نبود.
هنوز هم نوشته ذغالي روي در آن اتاق را بعد از چهل پنجاه سال مي شد خواند و ترسيد.عبدالعلي با خط اکابرش نوشته بود :«خانه جعفر و جميله .ورود تخم سگ آدميزاد قدغن است.»

در همان فکر وخيالات بودم که ...


ادامه نوشته
+  به روز  یکشنبه 25 مرداد1383 هنگام  16:17  نوشته شد   | 

به ياد آن روزها که ما نبوديم و يا كودكي كوچك بوديم و نامه نگاري زمان ما نبود!
سلام ، ببخشيد كه اينقدر فاصله اين نامه و آن نامه ام زياد شد . راستش دو هفته پيش يك نامه نوشته بودم و زير فرش قايم كردم . رفتم بيرون پاكت بخرم تا با چند تا گل محمدي خشك شده ،مثل هميشه ساعت سه بعد ازظهر بياندازم تو حياطتان كه وقتي برگشتم ديدم نامه وسط اتاق دارد باد زيرش مي خورد و خم و راست ميشود ،مادرم هم در آشپزخانه است و چيزي نمي گويد . همانجا نامه را مچاله كردم و رفتم توي كوچه سوزاندمش و از فرداي آن روز بنا به دستوربابایم رفتم به هجره وردست داداش رسول پادويي .به جان دوتايمان ديگر اصلاً حال تكان خوردن نداشتم. همه اش از صبح با چشم هاي پف كرده و دهان كف كرده مي نشستم روي يك چهارپايه گوشه مغازه آن پشت ها ، روي كارتون جنس ها و تا مي توانستم به ياد چشم هايت مي افتادم و هي سينه ام ذوق ذوق مي كرد تا غروب.بعد از یک هفته داداش رسول كه فهميده بود چه مرگم هست يك دويست توماني گذاشت كف دستم و با دهان دود آلود چشم هايش را تنگ كرد وگفت :«اي ناكس. بگير…الحق كه داداش خودمي. حالا برو پي زندگيت»و من ناكس هم دويدم طرف قلم و كاغذ . اما اين بار در پستو . حالا دارم مي نويسم . نمي دانم چرا وقتي دارم مي نويسم دستشويی ام مي گيرد و زانوهايم مي لرزد .خيس عرقم. ساق پايم هم كمي هنوز درد ميكند. آخر آن چهار هفته پيش كه باهم در آن كوچه بن بست قرار گذاشته بوديم و پنج دقيقه نبود كه داشتم حرف مي زديم و داداش مصطفا يت از راه رسيد و من ناچار پريدم بالاي ديوار و رفتم بالاي پشت بام يك خانه و يك زن جيغ زد ، پايم به ديوار خورد و بعداً تازه متوجه شدم دارد از پايم خون مي آيد و در آن اوضاع نفهميده بودم. راستي برادرت زدت؟ من كه رفتم پيش بي بي و گفتم براي مصطفي دعا كن. چون نمي توانستم بگويم براي تو دعا كند. راستي چه خوب شد هفته پيش اسمت را داخل نامه ننوشته بودم. البته مطمئن نيستم ولي حتماً ننوشته ام و گرنه مادرم ميفهميد و جيغ و جنجال راه مي انداخت و به مادرت مي گفت:«دخترتو از جولو پای پسرم جمع كن داره بدبختش می کنه». شايد هم گفته باشد.آخر نبايد که همه چيز همانطور باشد که من و تو می خواهیم که. خلاصه خيلي دلم برايت تنگ شده و يك ماه است كه رنگت را نديده ام. به جان دوتايمان برايم آب خوردن است بيايم بالاي پشت بامتان و رخت پهن كردنت را با آن چادر سورمه اي ات كه روي شانه هايت مي افتد و موهاي خرمايي ات پيدا مي شود ببينم. ولي مردانگي مي كنم و نمي آيم. پس تو هم مردانگي كن با مامانت بيا خانه ما. آن دفعه كه همه تان آمديد تو نيامدي گفتند خانم دارد با دوستانش درس مي خواند . پس لا اقل با مادرت بيا خانه ما با مادرِ فضولم سبزي پاك كنيد و پشت سر عروس عمّه ملوک گفتگو کنید ديگر ! تو دلت براي من تنگ نمي شود؟آن روز كه تا مرا ديدي لپهايت سرخ شد و رويت را كردي آن طرف تا لبخندت را نبينم. تو را به خدا يك جوري جواب نامه من را بده. اگر مي خواهي جواب دهي فرداي روزي كه نامه را مي بيني يعني يكشنبه ساعت دوازده بيا دم مغازه برادرم . آن وقت يه چيزي بخر و نامه ات را لاي اسكناس بده به من که پشت دخل منتظر تو خواهم بود.اگر نتوانستي فردايش يعني دوشنبه ساعت 11 بيا دم باغ خودتان . چون آنجا خلوت است. اگر آن جا كسي بود برو دم آنجايي كه جوي آب دو شاخه مي شود. اگر باز هم نتوانستي يبايي دوباره فردايش سه شنبه دم غروب بيا در همان كوچه باغتان راه برو مثلاً داري مي روي طرف خانه دايي ات، بعد من را خواهي ديد، خدا كند كه اين نامه بدستت برسد. من از اين نامه دو تا نوشته ام تا لااقل يكي از آنها به دستت برسد. نگذار كسي بفهمد که اين نامه را خوانده اي . بعد از خواندن هم بسوزانش تا تو دیگر دیگر به سرنوشت من دچار نشوي.مواظب خودت باش.

+  به روز  یکشنبه 21 تیر1383 هنگام  17:33  نوشته شد   |