تبليغاتX
بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

بــــــادآبــــــاد (ســــــیم آخــــر)

چیزهایی که رضا طایفی می نویسد

جنگل

برگ ها در سفرند
تا به گورستانی گل آلود بماسند و بمیرند
عشق ها در گذرند
تا به بن بست خودشیفتگی ها بیفتند
نه نوازشی نه قراری
هرجایی من کجایی
رخت هایت بر بند غریبگی آویزند
چشمها به آنها دوخته ماند
دست به دست در جنگلی بودیم
درختهای بلند قامتِ ماشین و چهره و خوشی
تو همانجا گم شدی


ادامه نوشته
+  به روز  جمعه 8 آبان1388 هنگام  15:59  نوشته شد   | 

مــزن چــوب رَد به پـــا و سـرم          که من آتشی زیر خاکسترم
مترسان مرا از مترسک چو زاغ        من از روی دام تو هم می پرم

 

1- در انسان چیــــــــــزهایی است که می جنبد
2- وجدان هست آزادی هست شیفتگی هست بی باکی شاید
3- وجدان کشته می شود شیفتگی فرسوده می شود باک فراگیر
4- آزادی به بند می رود باری
5- آزادی کشته نمی شود
6- حمزه سخن بُگو


چیزی برای گفتن
جایی برای ماندن
جانی برای دادن
خاکی برای مردن
عشقی برای بودن
         گر مانده باشد اینجاست
خاکستر سکوتی
بر آتش وجودت خوابیده است اما
جاوید گشته جیغت
بر پرده ی تمدن
ای پاره حلق گمنام

+  به روز  چهارشنبه 4 شهریور1388 هنگام  22:23  نوشته شد   | 

ای که تو دل را به یغما می بری               در ازای خوشگلی دل می خری
شـیوه ی مــاندن کـنارت را بـگـو               راه و رسم این اسارت را بـگو
گرچه زیبا گرچه خندان گرچه شاد            می دهی با خنده من را دست باد
بــر فـــراز تــپـه ی ســبـز خـــیـال             دامنت در باد می رقصد همچو بال
بی تفاوت می کنی من را نــگاه              پای تپه می کشم بیهوده آه

می زنی خود را به آن ره می روی            سقـّز ِ شخصیتم را می جوی
مثل سیگاری که شبها می کشم            مزّه ی سرخوردگی را می چشم
یار دیرینم شکست و غم شده                شاخ شادی زیر پایت خم شده
خر شدم جز خر شدن راهی نبود            این همه آدم شدم اکنون چه سود؟

+  به روز  دوشنبه 1 مهر1387 هنگام  19:2  نوشته شد   | 

مرگ دانشجوی ايرانی در زندان اوين(۹ مرداد ۱۳۸۵)
ــ مقامات جمهوری اسلامی تاييد کرده اند که اکبر محمدی، دانشجوی ايرانی که در ارتباط با تظاهرات دانشجويی سال 1378 (1999) دستگير شده بود، در زندان اوين تهران در گذشته اما در مورد علل مرگ وی جزيياتی را انتشار نداده اند.
ــ پيکر اکبر محمدی، از فعالان دانشجويی که روز يکشنبه در زندان اوين تهران جان خود را از دست داد، شبانه در روستايی در اطراف آمل تحت مراقبت های امنيتی دفن شد.
http://www.bbc.co.uk/persian/iran/story/2006/08/060801_ss-akbarmohammadiparents.shtml

اکبر محمدی، عکس از خبرگزاری فارس

کسی در محبسی پوسید
جوانی بی صدا گندید
صدایش در ابد پیچید
پیامش بر سیه چال زمان ماسید
تنش چون گل چه نازکواره از زنبورک امّید پژمرد
کسی آیا عسل را دید؟

چوانی از نفس افتاد
لبش ناکام با لبهای خاک اکنون هم آغوش است
و قلبش هیچ از عشق کسی یا آرمانی نخواهد خواند
و او دیگر نخواهد دید
که شاید روزی از فرداها زبانها گوشت آلودند 
نه از شلاق و باروت یا فولادند

کسی در بی کسی پوسید
به سان رود در مرداب
به جرم رقص در گرداب
به جرم پایبندی بر نخوابیدن
به سان بوف در مهتاب

دو سه سالی می شد که اینها در گلویم مانده بود و بنا به ضعف در وزن و بیان بالا نمی آمد.اکنون  کاری که می توانم بکنم همین به سیخ وزن کشیدن لنگان واژگان است.

+  به روز  پنجشنبه 12 مرداد1385 هنگام  2:41  نوشته شد   | 

چه می کنی کجایی ای دختر زشت
نگاه کن به آینه،به بختک  زندگی ات
به انتظار تو نشسته مردِ از تبار هیچ
گناه تو چیست بگو
کجا دلی به حسرت خنده ی خود گذاشته ای؟
به یاری کدام باد سینه ی کس گداخته ای؟
ردیف و گلواژه ی هیچ شاعری برای تو بسته نشد
صدای هیچ تیشه ای برای تو خسته نشد
بگو که چیست جرم تو
که اینچنین تو بی کسی و شده ای گدای  یک خنده ی گرم
تفاوت تو با همان دختر همسایه چه هست؟
به غیر استخوان کج یا کمکی پوست کج؟
گناه تو چیست بگو
که سهم آسمانی ات چنین پر از مهر شده ست؟!
حقیقتت چه تلخ و زندگی پر از حقیقت است
                                                      دختر زشت...


مورچه ها زیاد بودند و هِن هن کنان به لانه شان دانه می بردند.لانه ی تاریک پر بود از کارگر و نوزاد و شفیره و ملکه و انبار غذا.مورچه ها زیاد بودند و به کندی تونل می کندند که ناگهان کفش سفید بچه گانه ای بر لانه ی سیاه فرود آمد.مورچه ها زیاد بودند اما سنگی از دستی کودکانه بر سر آنها رها شد.لانه روشن شد.کارگران،شفیره ها،ملکه،ذخیره ها زیر پای کودکانه لِه شدند.مورچه ها زیاد بودند.

+  به روز  جمعه 23 دی1384 هنگام  21:44  نوشته شد   | 

با دولــت مـــــهر دود و دم بـاد صبــــــا خواهد شد
              ايـــــران بـزرگ جملگی سـبز غبا خواهد شد
بر سفره‌ی سبز وعده‌ها نفت چو نان خواهد شد
              سهم من و تو در اين ميان نيز وَبا خواهد شد

 ای آمده از عالم روحانی قُم
در منبر و در مسئلتُن گشتی گُم
دست از سر اين گلّه‌ی شب‌خفته بدار
زنهار که در صبح شوی طعمه‌ی سُم

حکايت زَر پويش
(۷/۶/۸۴)
مُغی پس از سالها دوری از دِير مرشد خود در بازار باز يافت.دو مُغ نعره ها سر دادندی و دماغ به عرش رساندندی.مرشد مريد را به دير خواند و بسيار نوازاند.
پس چو مُغ به دير پای گذاشت جمله صوفيان به کوشش يافت چنانکه مرغان بی سر به جوشش.وی را به حلقه ای نشاندند و بسيار پند دادند.چنان که گذشت مُغ خود را به محفل زر جويش(گُلد کُوِست) يافت.پس بسيار افسرد و به نعره ای رباعی سر داد و روی زرد کرد و جان به جانان تسليم.
                      ای غرق شده در هِرم گُلد کوِست
                                 در کارگه دير مُغان واتس دِ بــِست؟[?What's the best]
                      تو پول بجوی و ببر از مرز برون
                                 در جيب رئيسانِ هِرم سود فرست!

+  به روز  چهارشنبه 20 مهر1384 هنگام  12:33  نوشته شد   | 

تو هم رفتي
تو هم از من گذر کردي
                          به آساني
تو هم ناخوانده اي بودي
که پا بردي به آب انبار غمهايم
وخنديدي به آمالم
تو هم نا گفته اين دل را 
                   به خود دادي
به آرامي مرا بردي
به دشت سبز و بي پايان رويايت
به نا آباد چشمانت
وآنجا بي تو در ماندم
و فهميدم نفهميدم تو هم رفتي
اميدم را فنا کردي
نگاهم را تو سوزاندي...
نه يک لبخند
          نه يک کاغذ پر از خورشيد
                        نه يک صحبت پر از امّيد
تو ديگر رفته اي افسوس
تو اي آهوي شادآباد
تو اي ازهر چه غم آزاد
چه بيهوده تو را ماندم
       نفهميدم تو هم رفتي
                و حالا هر چه باداباد

+  به روز  چهارشنبه 24 تیر1383 هنگام  23:9  نوشته شد   | 

مگو با من سخن از عشق و از معشوق و از مستی
که این لاف است و آن وهم و دگراکنون همه پستی

نماندست از رخ معشوق جز نقشی و دیواری

کجا نقاش زیبا رو، کجا نقش و زبر دستی

سراغ از او که می گیرم سخن با سخره می آید:

چه می گویی چه می خواهی تو را دیوانه بایستی

کجا یابم مرادم را چراغم را چرایم را

کجا گویم کجا هستم کجا هیچ و کجا هستی

مشو سرگرم هم صحبت ز تنهایی گریزی نیست

به خود آی و برون از خود که در بر سینه ات بستی

در این بازارپردستان چه می گویی به خود ای گرد

به فریادت نمی آید به جز دستش دگر دستی .

 

تو را نرسیدنم باکی نیست

ای آینه ی بی تویی ام

از عشق گذشته کار ما

تو هنوز برای دیدن هستی

وای از آن روز که دیگر حتی

نیست از تو خبری

 

حقیقت سه دختر بچه بودند که با یک اسکناس پنجاه تومانی صاحب دنیا شدند.

+  به روز  سه شنبه 26 خرداد1383 هنگام  0:58  نوشته شد   |