مگو با من سخن از عشق و از معشوق و از مستی
که این لاف است و آن وهم و دگراکنون همه پستی
نماندست از رخ معشوق جز نقشی و دیواری
کجا نقاش زیبا رو، کجا نقش و زبر دستی
سراغ از او که می گیرم سخن با سخره می آید:
چه می گویی چه می خواهی تو را دیوانه بایستی
کجا یابم مرادم را چراغم را چرایم را
کجا گویم کجا هستم کجا هیچ و کجا هستی
مشو سرگرم هم صحبت ز تنهایی گریزی نیست
به خود آی و برون از خود که در بر سینه ات بستی
در این بازارپردستان چه می گویی به خود ای گرد
به فریادت نمی آید به جز دستش دگر دستی .
تو را نرسیدنم باکی نیست
ای آینه ی بی تویی ام
از عشق گذشته کار ما
تو هنوز برای دیدن هستی
وای از آن روز که دیگر حتی
نیست از تو خبری
حقیقت سه دختر بچه بودند که با یک اسکناس پنجاه تومانی صاحب دنیا شدند.